المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

720

مروج الذهب ( فارسى )

زبير با سلاح تمام پيش وى آمد و چون قضيه را بعايشه گفتند گفت « اى اسما واى كه بىشوهر شدى » و چون به دو گفتند على خود و زره ندارد آرام شد آنها همديگر را در بغل گرفتند و معانقه كردند على به زبير گفت « زبير واى بر تو براى چه آمده‌اى ؟ » گفت « خون عثمان » گفت « خدا از ما دو نفر كسى را كه در خون عثمان شركت داشته بكشد ! ياد دارى روزى در بنى بياضه به پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم برخوردم كه سوار خر خود بود و پيمبر خدا به روى من خنديد و منهم به روى او خنديدم تو هم همراه او بودى و تو گفتى « اى پيمبر خدا على از تكبر دست بر نميدارد » گفت « على تكبر ندارد اى زبير آيا او را دوست دارى ؟ » گفتى « آرى به خدا او را دوست دارم » و به تو گفت « به خدا بجنگ او خواهى رفت در صورتى كه درباره او ظلم ميكنى ؟ » زبير گفت « استغفر الله اگر به ياد داشتم هرگز نميآمدم » گفت « اى زبير برگرد » گفت « حالا كه كار از كار گذشته چطور برگردم به خدا اين ننگى است كه هرگز پاك نخواهد شد » گفت « اى زبير پيش از آنكه ننگ و جهنم با هم جفت شود با ننگ برگرد » ، زبير بازگشت و شعرى بدين مضمون ميخواند : « ننگ را بر آتش فروزان برگزيدم مخلوق گلى با آتش بو نميايد ! على از موضوعى كه من از آن بيگانه نبودم سخن گفت كه بجان تو مايه ننگ دنيا و دين است گفتم اى ابو الحسن ملامت بس است و قسمتى از آنچه گفتى مرا كافى است » پسرش عبد الله گفت « كجا ميروى و ما را واميگذارى ؟ » گفت « پسركم ابو الحسن چيزى را به ياد من آورد كه فراموش كرده بودم » گفت « نه به خدا ولى از شمشيرهاى بنى عبد المطلب ميگريزى كه دراز و تيز است و بدست جوانانى دلير است » گفت « نه به خدا بلكه چيزى را كه زمانه از ياد من برده بود به ياد آوردم و ننگ را بر جهنم ترجيح دادم ، بى پدر ! نسبت بزدلى به من ميدهى ! » آنگاه نيزه خود را كج كرد و به طرف ميمنه حمله برد على گفت « براى او راه باز